پسرِ دو سر و دختر کمونیست

آنه فرانک نام یکی از هزاران هزار یهودی ایست که در اردوگاه های کار اجباری نازی ها جان داد…بحث این نیست که آیا واقعن اتاق گاز و سوزاندنی در کار بوده یا نه ولی بحث ماه ها زندگی پنهانی و در به دری کشیدن و دست و پنجه نرم کردن با هزارجور سختی مختلف است..جایی که جدایی و مرگ عزیزانت، آشنایانت و خانواده ات را میبینی ولی انگیزه ات حفظ بقاست..15 ساله بود که چند روز پس از مرگ خواهرش مبتلا به حصبه شد و در همان  اردوگاه مرد..تنها چیزی که از او به جا ماند دفترچه خاطراتی بود که شرح زندگی فلاکت بار دو سال آخر عمرش است که به زبان های مختلف ترجمه شد و در کشورهای مختلف خوانده شد و به شهرت رسید..شاید خیلی ها این کتاب را خوانده باشند و همچون خیل داستان ها و زندگی های سختی که پیرامونشان در جریان بوده از کنارش گذشتند ولی این کتاب منبع الهامی شد برای جف منگام و گروهش تا آلبومی را روانه ی بازار ایندی راک کنند…جف منگام تحت فشار های عصبی چند ماه بعد از انتشار آلبوم دچار فروپاشی روانی شد و گروهش منحل شدو تنها یادگار باقیمانده از او هم همین آلبوم پیش روست…من عاشق این آلبومم و شاید صدها بار بهش گوش دادم و اشک ریختم و انرژی گرفتم و چه و چه…خواستم با شما هم قسمتش کنم،شاید که بپسندید

تیتر هم ترجمه ی دو تا از ترک های همین آلبومه…این پایین هم عکس کاور و لینک دانلودش:

:

In the Aeroplane Over the Sea  –  By Neutral Milk Hotel

لینک دانلود آلبوم:  http://www.mediafire.com/?fdyufbz0nka

عکس

شو رفته بود کلاس زبان و من نشسته بودم تو یه پارکی همون نزدیکی ها تا کلاسش تموم شه..لپ تاپش دست من بود..روشنش کردم و دیدم پسوورد میخواد و متاسفانه پسورد لپتاپش یادم نبود..بش تکست دادم که پسووردت چیه ولی اون سر کلاس بود و تا بتونه جواب بده بیست دقیقه ای طول کشید..آدما میومدن به پارک و میرفتن..مرد میانسالی که با بچه ی عقب موندش اومده بود پارک و سعی میکرد اون رو سوار وسایل ورزشی پارک کنه ولی پسرش حتا نمیتونست درست راه بره..خودش یه کم مشغول شد و رفتن..پیرزنی که کیفشو انداخته بود دور میله ی یکی از وسیله ها و مشغول نرمش کمرش بود و پسری تقریبن هم سن و سال من که تمام اون مدت بدون اینکه مشغول هیچکاری باشه روبروی من روی یک نیمکت نشسته بود…بالاخره پسوورد رسید..لپ تاپ رو روشن کردم و رفتم سراغ فولدری که عکس ها توش بود تا سرم گرم شه..مشغول گشتن بودم که یهو چشمم افتاد به یه عکس

اسفند 89 بود که آزاد شده بودم…اون موقع هنوز به غیر از چند شخص خاص کسی از دوستی ما با خبر نبود و شو نتونست بهونه ای جور کنه و بیاد بابل..منم هنوز با دایل آپ کار میکردم و حتا نمیتونستیم با اسکایپ همدیگه رو ببینیم..بهم گف یه عکس واسم بفرست..با وبکم یه عکس گرفتم و واسش فرستادم

بعد یه سال و نیم دوباره اون عکسو می‌دیدم..رنگ و روم زرد ،ریشام بلند و چشام گود افتاده بود ولی خوشحال بودم..خوشحال تر از الان

تکرار

همه چیز از آنجا شروع شد که قرار بود تمام شود..همیشه همینطور است..همیشه از جایی شروع میشود و آنجا جاییست که به هرحال چیز دیگری تمام شده..این جملات تکراری است چون من دقیقن دارم در مورد تکرار حرف میزنم

 

ادیسه

-چرا احساس جنون میکردی؟

خب خسته بودم..شب قبلشو نخوابیده بودم..کلی فشار روم بود..کلن استرسی ام میدونی؟هرچیزی هم میتونه عصبانیم کنه ولی اون روز عصبانی نبودم..نمی دونم اصن حتا جون عصبانی بودنم نداشتم..دستامو گرف آرومم کرد..همیشه میتونه این کارو بکنه..کافیه دستامو بگیره و آروم زل بزنه تو چشام

-کجا این کارو کرد؟

تو ماشین وقتی داشتیم میرفتیم سمت کرج

-کرج چه خبر بود؟

تولد فرگل یکی از دوستای شو، شو مث همیشه بم گفته بود بیا و من مث همیشه نه و نو کردم و آخر را افتادم اومدم تهران تا با هم بریم

-چرا اول نمیخواستی بری؟

خب نمیدونم شاید اول دوست داشتم بیشتر اصرار کنه ولی بعدش واقعن نمیشد برم..ازش پرسیده بودم چی بپوشم گف یه لباس نیمه رسمی..من اصن نمیفهمیدم..گفتم واس ما که فرقی نمیکنه یا رسمی می پوشیم یا هرچی دلمون خواست،نیمه رسمی چیه دیگه؟..گف نمیدونم بزار بپرسم بچه ها چجوری میان..از یکی پرسید و اونم گف پیرهن شلوار…منم چیز درست درمونی نداشتم بپوشم و صد البته جین و تی شرت خیلی بیشتر بهم میومد و با پیرهن شلوار مجلسی اونم بدون کت و کراوات عین عمله ها میشم..به هزار زحمت شب قبل حرکت رفتم پیرهن شلوارمو دادم اتوشویی..یه کفش نوک تیزم داشتم که پوشیدنش خیلی سخت بود..اونم گذاشتم تو کولم و راهی تهران شدم.

-چجوری اومدی تهران؟

با مرتضا و منان..منان ماشین داشت و میخاس بره تهران گف تو هم با ما بیا..ولی ساعت رسیدنمون کاملن منطبق بود با حرکت شو و دوستاش به سمت کرج..من هم زورم میومد از تهران تا کرج رو تنها برم..هم آدرسو بلد نبودم هم خِسَّتم میشد این همه پول آژانس بدم..به هرحال با منان اینا هرچند دیر حرکت کردیم..شب قبلش نخوابیده بودم و حدس میزدم کل مهمونی بگا باشم..بگذریم.. رسیده بودیم تهران که شو زنگ زد و گف خیلی دیر شد کجایی؟،منم گفتم رسیدیم تهران..در همون حین یه راهی رو اشتبا رفتیم و دیدیم وارد دور برگردونی شدیم که به سمت پردیس میره و هیچ بریدگی نداره که بتونیم برگردیم..ازونور شو هی زنگ میزد میگف ترافیکه؟خیابون چجوریه؟فک میکنی کی می رسی؟ منم میگفتم خیابون خوب معلوم نیس ،نمیدونم..حوصله نداشتم توضیح بدم که ما الان تو تهران نیستیم و سوتی دادیم و از تهران خارج شدیم و حالا باس تا پردیس بریم و برگردیم..تو همون ماشین شرو کردم به عوض کردن لباسام..عوض کردن پیرهن آسون،شلوار سخت و کفش مجلسی نوک تیزم بدون پاشنه کش فاجعه بار بود..به مرحله ی آخر تعویض لباس که رسیدم دیدم ای داد بیداد کمربندم رو یادم رف بیارم..پیرهن و شلوار پارچه ای هم که میتونین تصور کنین چقد بدون کمربند تخمی میشه..به هر صورت منو نزدیک متروی تهران پارس پیاده کردن..محل قرار من با شو اکباتان و این سر وحشتناک دیگر قضیه بود…هر چی تو خیابون نگا کردم دستفروشی پیدا نکردم که کمربند بفروشه..همش خدا خدا میکردم تو مترو یه کمربند فروشی رد شه و منو از این غم دربیاره.-هنوزم هروخ از خیابون رد میشم و دسفروشی رو میبینم که کمربند میفروشه یاد اون روز میفتم و داغ دلم تازه میشه-.بدجوری دیرم شده بود..زنگ زدم گفتم من کمربند ندارم چیکار کنم..گف یکی از بچه ها اینجاس میگه به کمربندش احتیاج نداره..هیکلش هم تقریبن مث تو ئه باس اندازت باشه..پاشو زودتر بیا..خیالم تا حدی جم شده بود وبه هر ضرب و زوری بود خودمو رسوندم اکباتان که دیدم خیل جمعیت که من اولین بار بود میدیدمشون منتظر منن، یه نگاه به لباس پسرا کردم و دیدم همشون جین و تی شرت پوشیدن،یه نگا به لباسای خودم و یه نگا به شو کردم..کمربند رو از دوستش گرفتم و گذاشتم کمرم دیدم ای داد بیداد اینجای کارم میلنگه،دو تا من تو کمربنده حتا اگه تا سوراخ آخرشم بسته باشه جا میشیم…سوار ماشین شدیم

-اینجا بود که عصبانی شده بودی؟

گفتم که حتا جون عصبانی شدنم نداشتم…اینجا بود که دستمو گرف گف غصه نخور لباست خیلی هم خوبه..گفتم لباسم که خوب نیس هیچ،اینکه همه اسپرت اومدن و فقط من مجلسی اومدم هیچ، کمربندم ندارم

-خب شو چی گف؟

به پسره گف میشه کمربندتو ببُریم که اندازش شه؟پسره گف آره اشکالی نداره..پرسیدم کسی چیز تیزی قیچی ای داره..بدیهتن با جواب خیر روبرو شدم…شو همینجور بم نگا میکرد و سعی میکرد آرومم کنه..بوسیدمش و خندیدیم به این وضعیت…به مهمونی که رسیدیم بعد از سلام علیک و تولدت مبارک به فرگل گفتم قیچی دارین؟رف واسم آورد و منم کمربنده رو کوتاه کردم..یه کم اعصابم آرومتر شد..ولی خسته بودم.خیلی خوابم میومد

-ینی همونجا وسط مهمونی خوابیدی؟

دو حالت داره..یا خواستی با این سوآل با نمک بازی در بیاری که ریدی و در حالت دوم سوآلت انقد کسشر بود که ارزش جواب دادنم نداره..اصن دیگه به هیچ سوآلت جواب نمیدم..خدافظ

Still ill

کل دیروز را  ناراحت بودم..سعی کردم به زعم خودم مطلب طنزی بنویسم که تخلیه شوم و حال و هوایم عوض شود ولی نشد…شب هم دعوای بدی با هم افتادیم..ساعتها ادامه داشت و از گوشی به جیتاک ادامه پیدا کرد و بهتر نشد که هیچ بدتر هم شد..همیشه گفته ام که چت کردن دعوا را حاد تر می کند..بحث می کردیم و او وسط حرفم می پرید و با هرچه می گفتم مخالفت می کرد و من هم لج می کردم و همه چیز بزرگتر میشد…بعدش سکوت می کرد..هیچی نمی گفت و من بیشتر حرص می خوردم…آخرش هم به نتیجه ای نرسیدیم و شب بخیر گفتیم ولی چراغ جفتمان روشن بود و منتظر بودیم آن یکی چیزی بگوید…همیشه به من اینگونه ثابت شده که آقایان در کوتاه مدت کم تحمل ترند و خانم ها در بلند مدت…پس دست به کار شدم و سوآلی که انتظارش می رفت را پرسیدم..چرا نمی روی بخابی؟..او هم گفت خابم نمی آید و هیچ چیز دیگری نگفت…خب تلاش من بی نتیجه ماند و گفتم باشد،پس من دیگر بروم .. از جیتاک بیرون آمدم و سعی کردم بخابم…اگر کنارم بود با دیدن سکوتش، بغضی که در گلویش بود و لبان آویزانش دلم غش می رفت..بغلش می کردم و می بوسیدمش و همه چیز فراموش می شد…ای لعنت به این دوری که هر چه می کشیم از دست اوست

از خاب که بیدار شدم زنگ زدم..همه چیز خوب بود..انگار نه انگار این همه بحث، این همه ناراحتی..دوستش داشتم و دوستم داشت و دیگر هیچ چیز عالم مهم نبود..احتمالن دلیل اینکه چند وقت است که از هرچیز حتا کوچکی ناراحت می شوم برمی گردد به خانه نشینی..به اینکه روز ها و روزها می گذرد و من جز خانواده ام و بقالی سر کوچه که هر روز از او سیگار و کارت شارژ می خرم هیچ کسی را نمی بینم و همه ی چیزهایی که شرحش را در پستی  کمی پیش تر گفتم…امروز برای گرفتن جزوه هم شده بود باید بیرون می رفتم…موهایم بسیار بلند و نا مرتب شده و از آخرین باری که ریشم را زدم فکر کنم 3 هفته ای می گذرد ..سبیلم آنقدر بلند شده بود که لای دندانهایم گیرمیکرد..کوتاهش کردم و سعی کردم حالتی تقریبن آدمیزاد وار داشته باشم تا دیگران از دیدنم وحشت نکنند…از خانه خارج شدم..واااای .باد به سرم می زد و موهایم می جنبیدند و هوای تازه در سینه ام تلنبار می شد..از آخرین باری که از خانه خارج شدم و در خیابان قدم زدم یا به دیدن دوستانم رفتم احتمالن دو هفته ای می گذشت..جزوه ها را گرفتم و فوتو زدم..به معین زنگ زدم که یکسر بروم پیشش ولی گوشی را برنداشت…به کافه باران رفتم…صاحب کافه مرد بد عنقی است که با یک من عسل هم نمی توان خوردش..همیشه حالت صورتش جوریست که انگار بوی بدی زیر دماغش ول داده اند…فشار اسکناس دارد و هر روز با کسی سر اینکه سفارش نداده یا کمی زیاد تر از حد معمول نشسته دست به گریبانست..ولی چه میشود کرد..جای دیگری نداریم که برویم…مدتی را با جمعی از دوستان نشستم و به بحث و مافیا بازی کردن و خندیدن سپری کردم و بعد قدم زنان به خانه برگشتم…احساس می کنم بهترم..بخودم ظلم میکنم که اینگونه خودم را در خانه حبس می کنم..منی که هیچوقت عادت به خانه نشینی نداشتم..شاید آدم خودش نفهمد که گیر کار از کجاست ولی این ثابت شده که ترک عادت موجب مرض است

پرتقال خونی

دیشب رفتم سر یخچال و با تعدادی پرتقال خونی روبرو شدم که به من چشمک می زدند که بیا و آب مارا بگیر.بطّبع منم توان رد کردن پیشنهادی که بم شده بود رو نداشتم..رفتم 7-8 تاشونو برداشتم و شروع کردم به آب گرفتن.با این آبگیر پلاستیکی هایی که به لعنت عمر هم نمی ارزه..با همین دست های ظریفم که تا بحال رد سختی های زندگی روش نیفتاده… با اشتها همشو یه نفس سرکشیدم..امروز سر ظهری با بابام روبرو شدم که گف این پرتقال خونیا به درد آب گرفتن نمی خورد، منم گفتم: اتفاقن به از شما نباشه قد جوون تازه بالغ آب داشت-الکی- گفتم اتفاقن خیلی هم خوب بود-واقعی-..بعد دیدم دوباره گفت نه،اونا واسه خوردن خوبه..اینجا بود که فهمیدم میخاد به زبون بی زبونی بم حالی کنه که همه ی پرتقال ها رو آب گرفتی و کوفتم واس ما نزاشتی که بخوریم ولی روش نمیشد…گفتم چیزی که زیاده پرتقال..گف مث اینکه نمیفهمی چی میگم..بابام عادت داره تو بحثاش به مخاطبش بگه تو یه نفر تو دنیا پیدا کن که فولان..منم واس اینکه تو محذوریت گیر نکنه و مجبور نشه به جا اینکه یه راس بگه هیچی واس ما نزاشتی، این حکم کلی رو بده که یه نفر رو تو دنیا پیدا کن که پرتقال خونی رو آب بگیره ،بیخیال بحث شدم و سرمو انداختم پایین و آروم به اتاقم برگشتم

حالا که اینو نوشتم بزارین اینم بگم..بابام داشت راز بقا می دید و من هیچ علاقه ای بش ندارم..گفتم اگه میشه کانال رو عوض کن..اومد  تعریف کنه گفت:»راز بقا به آدم درس زندگی میده» ..من و مامانم پخش زمین شدیم و پدرم تازه متوجه نطق گوهربارش شد

-در راستای مُدِ نوشتن درباره ی پدر

As i sat sadly by her side

این خیلی بد است که ناراحتی دست آدم نیست، اینکه می گویند دست تو است یا خودت مقصری یا اینکه به طور منطقی میخاهند قانعت کنند که ناراحتیت بی مورد است به نظر من حرف مفت است.بله آقا یا خانوم منطقی! من یک احمق نیستم و خودم می فهمم گاهی ناراحتی و عصبانیتم بی مورد است و همه ی این کلنجار ها را با خودم رفته ام…من آدمی هستم که ناراحتی فلجم می کند و مرا از کار و زندگی می اندازد.به یک ماه گذشته نگاه می کنم و می بینم بخش اعظمش را ناراحت بودم..آدم وقتی سال دوم است که خانه نشین است و برای کنکور ارشدی میخاند که انگیزه اش برای راهیابی به آن خیلی پایین است خسته می شود، ناراحت می شود، به هرچیزی گیر می دهد.سعی می کند خودش را در خانه مشغول کند-با وبلاگ نویسی، توییتر یا هرکوفت دیگری- که کمتر به این چیزها فکر کند،که بی انگیزگیش را کمتر به یاد آورد.من به یاد نمی آورم که زمانی انقدر در خانه نشسته باشم و هر عصر با دوستانم به این ور و آنور نرفته یا هرازچندگاهی شب را در خانه ی دوستان بسر نبرده باشم..ولی الان چه؟پنجشنبه را تا صبح بیدار می مانم و کل جمعه را میخابم و اصلن متوجه گذشت جمعه نمی شوم،ینی حتا این غروب دلگیر معروف جمعه را حس هم نمی کنم و این حس نکردن حتا از حس کردنش هم بد تر است.وقتی حس نمی کنی ینی همه ی روزهایت همینگونه دلگیر و جمعه مانند است.البته مهراز ممکن است بیاید و بگوید که دیشب را خانه ی ما بودی و برایت کباب درست کردم وخوردی و کلی غر زدی و غیره ولی این فقط یک شب است و روزهای دیگر به قوه ی خود باقیست و دوسال است که دارد تکرار می شود..از این ناراحتی هایی که حاصل خانه نشینی و بی حوصلگی و بی انگیزگیست که خودش را به شکل های مختلف نشان می دهد که بگذریم به ناراحتی هایی می رسیم که هیچ احدالناسی نمی تواند آنهارا بی دلیل بداند.. با این اوضاع مملکت و اتفاقات اخیر که واقعن هیچ آینده ای حتا آلتش را هم به ما نشان  نمی دهد اصلن ناراحت بودن چیز عجیبی نیست.اینکه نمی دانی کجا ایستاده ای،هدفت چیست،میخاهی بروی یا بمانی یا هر فکر دیگری که از ذهن نگذشته به بن بست می خورد ..اینکه چند تا از دوستانت در حال حاضر در زندان بسر می برند.. اینکه من هربار فیلمی می بینم یا داستان یا هر کوفتی می خانم به سیاق معمول میخاهم با محمد تماس بگیرم تا در موردش صحبت کنیم یا مثل هرشب برای قدم زدن بیرون برویم و هرچند متر پلیسی پیدایش شود و بما گیر بدهد که اینوقت شب چکار می کنید ، یاد این می افتم که او الان در زندان بسر می برد…

و همه ی این ها بسیار ناراحت کننده است

قانون انگول

وارنینگ :” اگر میخاهید یک پست محشر، عالی یا حتا خوب بخوانید از این پست
بدون اتلاف هیچ وقتی بگذرید…این پست بد است و هرچقدر انگولش کنید بدتر میشود

 

طبق این قانون ، هر انگولی یه وا انگولی داره و اگه بخایم شرح و بسطش بدیم این میشه که آدم نباس تو هر سوراخی که میبینه انگول کنه و اگه کرد اون سوراخه هم یه وختی میاد و انگولش میکنه

ابی تو اون کنسرتش که مردم هی ازش میخاستن که سبد سبد رو بخونه- (من تا اون زمان این آهنگ رو گوش نداده بودم و به دلیل اینکه انقدر مردم راغب بودن،خیلی دوس داشتم بشنومش و متاسفانه با این حقیقت مواجه شدم که کاستی که از اون کنسرت داشتم دقیقن قبل از سبد سبد تموم می شه و من تا سال ها بعد حسرت گوش دادنش به دلم موند)-…خب کجا بودم؟ آها. وقتی مردم از ابی خاستن سبد سبد رو بخونه گف دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره. این اولین باری بود که من این عبارت رو شنیده بودم و هنوز که هنوزه با شنیدنش یاد اون می افتم……خب همه ی اینا رو گفتم که بگم این قانون انگول که شرحش در بالا رفت دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره

هفتِ شیرین

پاشو واستا..لباساتو در بیار..شورتتم همین…اَه یه اصلاح می کردی دیگه..حالا به بالا و پایین حرکتش بده..پشت کن و دولا شو..دو طرفشو باز کن…خب حالا لباساتو بپوش…این شماره رو بنداز گردنت بشین ازت عکس بگیرم…حالا پاشو این چشبندو بزن ببرمت تو اتاقت…

اومدم تو اتاقم..اتاقی حدودن 3 در 3 که یه قسمتیش رو توالت اشغال کرده بود…یه سوراخ تو دیوار بود که حدس زدم دوش باشه…چنتا هم پتوی نمدی گوشه ی اتاق بود…چله ی زمستون بود و هوا سرد و منم تو 30 ساعته گذشته هیچی نخورده بودم….شامم رو آوردن و از دریچه ای که وسط در بود بم دادن…یه کاسه عدسی بود و یه نصفه نون..که البته من عدسی دوس نداشتم ولی با ولع خوردم…هیچ تصوری از زمان نداشتم…خیلی خابم میومد..یه پتو رو پهن کردم رو زمین ..یه پتو زیر سرم و یه پتو روی تنم کشیدم و خابیدم..نمی دونم چقد گذشت که دریچه باز شد و نگهبان بهم گف خاب بودی؟گفتم آره دیشبو اصن نخابیدم…گف خب اون نایلونی که اون گوشست و بگیر آشغالاتو بریز توش بده ببرم..منم همینکارو کردم و دوباره دراز کشیدیم سر جام

از خاب بیدار شدم…نمی دونم چن ساعت بود ولی هرچی بود دیگه خابم نمیومد…چراغام که کلن خاموش نمیشدن…یه نور کمرنگی از سقف تو میومد و این احساسو بهم داد که باس دم صب  باشه…تعریف اینجارو شنیده بودم…رفیقایی داشتم که قبل من اینجارو تجربه کرده باشن و می دونستم  که صبح زود بیدارت می کنن و بِت صبونه می دن..تعجب کردم که چرا کسی سراغمو نگرف…یه مدت نسبتن طولانی گذشت و تعجبم کم کم به ترس تبدیل شد..با خودم فک کردم نکنه منو یادشون رفته باشه…نکنه اصن نمی دونن من اینجام…هیچ صدایی نمیومد…انگاری اونجارو کلن تخلیه کرده بودن…بلند شدم و آروم شروع کردم به در زدن ولی انگار نه انگار…چون کار دیگه ای از دستم بر نمیومد دراز کشیدم و سعی کردم دوباره بخابم

بعد یه مدت طولانی بیدار شدم…دیگه احتمالن از وقت ناهارم گذشته بود ولی همچنان هیشکی  نیومده بود..دیگه داشتم از اضطراب دیوانه می شدم…بلند شدم و شروع کردم دور اتاق چرخیدن…چندین بار با تمام قدرتم به در کوبیدم و با تمام توانم نگهبان رو صدا زدم ولی صدای هیچ جنبنده ای نیومد…حتا صدای یه زندانیه دیگه…دیگه گریم گرفته بود….همینجور دور اتاق می چرخیدم و داد می زدم و گریه می کردم…تو یه سلول انفرادی تو یه شهر غریب که هیچ کس صدامو نمیشنید و من اگه اونجا میگندیدم هم کسی خبردار نمی شد…اگه زلزله میومد همونجا دفن می شدم و اگه دولت هم این رو اون رو میشد یا تا پیدام کنن از گشنگی می مردم یا اینکه ممکن بود بیان از لجشون منو بکشن…شاید باورتون نشه ولی حتا تا اینجا هم فکر کردم…هرازچند گاهی دوباره کوبیدن به در و صدا زدن نگهبان رو از سر می گرفتم ولی هیچ فایده ای نداشت…سعی می کردم دراز بکشم و بخابم تا به هیچی فک نکنم ولی با این حجم از استرس خابم نمی برد….همینطور می شستم، پا می شدم و دور اتاق می گشتم و زمانی که هیچ تصوری از حدودش نداشتم  به کندی میگذشت…

مدت مدیدی گذشت و من نا امید و گریون نشسته بودم ، هیچوقت انقدر احساس بدبختی نکرده بودم و از اعماق وجودم نترسیده بودم… فکر می کردم اگه ازینجا سالم بیرون بیام دیگه هیچوخ انقد بدبخت و آشفته نمیشم…دیگه باس موقه ی شام باشه…یه شبانه روز گذشته و هیچ کس حتا یه سر هم بهم نزده بود…یهو صدای کشیده شدن پا از راهرو اومد…از جام پریدم…  صدای برخورد یه دست به در اتاقم و دریچه ی کوچیک باز شد… دستی  که توش یه نصفه نون گرم و یه مربای هویج یه بارمصرف بود از میون دریچه  پیدا شد…بالاخره یه نفس راحت کشیدم و پرسیدم ساعت چنده؟ گفت هفت…گفتم هفتِ شب؟ گفت: هفتِ صبح

اگه…..چی؟

داشتم از دانشگاه به خونه بر می گشتم که بین راه به دوتا دبیرستانی برخوردم که چه جور داشتن دعوا می کردن..یکیشون اون یکی رو بلند کرده بود و همینجور می چرخوند و پای شخص چرخنده به شدت به دست راستِ من برخورد کرد و دست منو خونین و مالین کرد…خیلی عصبانی به شخص چرخاننده نگا کردم و گفتم حیوون بی شعور…دستاشو برد رو سرش و موهاشو جم کرد و چشماشو بست و لبشو گاز گرفت و گفت ببخشید..منم رامو گرفتم و رفتم

دستم خیلی درد می کرد و حتا نمی تونستم انگشتامو جَم کنم همینطور داشتم به این فک می کردم که اگه الان امتحان داشتم چی؟اگه الان روز کنکور بود چی؟و همینطور مث قطار مشغول چی چی بودم … خدا رو شکر کردم که مثلن پاش تو چشم نرفت و کور نشدم یا اون ضربه به سرم نخورد و موجبات مرگم رو به طور احمقانه ای فراهم نکرد..آخه  خیلی بده که به طور مسخره ای بمیری و همیشه مرگت که یاد دیگران میاد خندشون بگیره…من خیلی به این قضیه فکر می کنم..مثلن یه بار تا لیوان چایی رو برداشتم عطسم گرفت و کل چایی داغ ریخت رو دستم و خیلی صحنه ی خنده داری رو رقم زدم . بعدش فک کردم اگه یه وخ وسط خیابون عطسه می کردم و یه ماشین بهم میزد و می مردم چی؟…یه بارم تو مجلس ختم یه دوست نشسته بودم و  پنکه سقفی بالای سرم به طور ترسناکی در حال چرخیدن و لق زدن بود..به این فک کردم که اگه بیافته بعد ها میگن چی شد مُرد؟هیچی مجلس ختم نشسته بود پنکه افتاد رو سرش هاهاها..بدون لحظه ای درنگ جامو عوض کردم

اومدم خونه دستام رو شستم و دارم به این فک می کنم که اگه در اثر این زخم کزاز بگیرم چی؟و اگر های دیگر…